تبليغاتX
""فاخته آن ""زیبای منفور
تغییراتی که سال گذشته توی زندگیم تجربه کردم قابل توجه بود. ای کاش این حس و تغییراتشو سالها قبل در خودم میدیدم. 

تجربه به من گفت که میتونم کاری که منطق و دلم میخواد به نحو قابل قبولی انجام بدم. سال گذشته سال افسوسهای زیادی هم برام بودن. سالی که تا یک قدمی یک جهش آنی پیش رفتم ولی با عادتهای مرسوم دلم نتونستم دورخیز درستی بکنم و خوردم به لبه!!!

امسال هم هنوز دیر نیست. اما شاید به قول یکی از دوستان " گاهی برای رسیدن باید نرفت"!

" هر دم از روی تو نقشی زدم از روی خیال       با که گویم که درین پرده چه ها میبینم"



+ نوشته شده توسط مهربان در 2012/4/9 و ساعت 12:1 |

موقع نمازش که می شد، فرشته چپ و راست، عزا می گرفتند که چه کنند؛ «إیاک نعبد» را جزء حرفهای خوبش بنویسند یا جزء دروغهایش

نقل از یک وبلاگ

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/9/14 و ساعت 9:14 |

1.یاد گرفتم که توپ هیچ‌گاه از طرفی که فکر می‌کنید نمی‌آید. آلبر کامو

2. بزرگترین درس زندگی ام این است که فهمیدم گاهی اوقات احمقها هم درست میگویند.چرچیل

3. بزرگترین مانع رسیدن به موفقیت, ترس از شکست است.

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/7/26 و ساعت 9:32 |
" آدمی به خودی خود نمی افتد , آدمی از همان سمتی می افتد که به آن طرف تکیه کرده. آدمی زمین خورده تکیه گاه خود است"
+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/6/29 و ساعت 15:12 |
مرا به رندی و عشق آن فضول عيب کندکه اعتراض بر اسرار علم غيب کند
کمال سر محبت ببين نه نقص گناهکه هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بویکه خاک ميکده ما عبير جيب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقیکه اجتناب ز صهبا مگر صهيب کند
کليد گنج سعادت قبول اهل دل استمباد آن که در اين نکته شک و ريب کند
شبان وادی ايمن گهی رسد به مرادکه چند سال به جان خدمت شعيب کند
ز ديده خون بچکاند فسانه حافظچو ياد وقت زمان شباب و شيب کند

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/6/7 و ساعت 17:55 |
1. "به بهشت نمیروم, اگر مادرم آنجا نباشد" حسین پناهی همیشه با دو چیز برام تداعی میشه یکی تولد فاطمه الزهرا و دیگری هر وقت سیبی رو میبینم و یادم از شعر کوتاه "سیب" میاد. روحش شاد باشه, با وجودیکه علاقه ای به آرشیو کردن آلبومهای صوتی ندارم اما نمیدونم چرا هیچوقت نتونستم آلبوم دکلمه هاشو از لپ تاپم پاک کنم. یکجورایی مثل خودم بوده کاش منم مثل اون برم. 2. "هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد, امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که با لرزش دستانم زیر آواری از رنگها گم شد" 3. توصیف بهشت سخت بود, پس خدا مادر را آفرید
+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/5/24 و ساعت 19:13 |

:-: Pain is your friend, your ally, it will tell you when you are seriously injured, it will keep you awake and angry, and remind you to finish the job and get the hell home. But you know the best thing about pain
:-: No
:-: It lets you know you're not dead yet!

"G.I.Jane"

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/5/19 و ساعت 12:18 |

I was five and he was six"
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
“Remember when we used to play?”
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
, I used to shoot you down.
Music played, and people sang
Just for me, the church bells 
Now he’s gone, I don’t know wh y
And till this day, sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take the time to lie.
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

"Nancy Sinatra"
یکی از محاسن آهنگهای غربی اینه که اکثرا سیر داستان گونه و گاها حقیقی از یک واقعه و رویداد رو بیان میکنند. و چقدر قشنگ داستان و زعم خودشون رو به قالب شعر ملبس میکنن. تجدید خاطره قشنگی بود با شنیدن دوباره این آهنگ
ترانه بالا رو نانسی سیناترا خونده . همین

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/5/8 و ساعت 16:13 |

.when your feet stop walking, that's where the dead end is

 وقتی پاهایت یاری نکنند بن بست همان جاییست که ایستاده ای

-----------------------------------------------------------------

?Life, how could I count it daily, am I loosing one day or am I earning one 

زندگی را چگونه بشمارم؟ روزی به عمرم افزوده میشود یا روزی از عمرم کم میشود؟

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/4/27 و ساعت 16:42 |

1.هنر محاوره این نیست که "چیز" درست را در "زمان" درست بگویی. هنر این است که "چیز" نا درستی را در لحظه وسوسه انگیز (گفتن) نگویی.

2.مشکلات را نباید به کسی گفت چون : برای 20% مردم  مهم نیست و 80% مردم خوشحالند که تو با آن گلاویزی!


+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/4/17 و ساعت 12:2 |

Stand with anybody that stands right, stand with him while he is right and part with him when he goes wrong

با هر آنکس که راستین ایستاده است بمان, با او بمان تا زمانی که که راستین است و او راتنها نگذار زمانی که به بیراهه میرود


+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/4/1 و ساعت 18:42 |
خدایا ...

خدایا...

.

.

توی این لحظات آخر سال یک برگ از عمرمون کنده میشه و به زندگیمون اضافه میشه  ظاهرا چیزی از دست نمیدیم چون همیشه قطر کتاب همونیه که از اول بای میبوده اما نوشته هاشو که میشه دستکاری کرد تقلب کرد, میشه لابلای چیزهایی که نمیشه عوض کرد چیزهایی نوشت که دوست داریم , درسته که نویسنده کتاب متوجه میشه اما اونقدر با انصاف هست که چیزی به رومون نیاره..

به جای سه نقطه اول هر چی خواستی بذار در مورد من

به جای سه نقطه دوم هر چی خواستی میذارم برای تو    

عدالته نه؟

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/3/20 و ساعت 17:57 |

حالا هی بیا!!!!

این , متد جدید عذاب وجدان دادنه!

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/3/14 و ساعت 17:48 |
جایی خواندم:

" روزی دو نفر در جنگل با شیر گرسنه ای مواجه شدند. یکی از آنها به سرعت کوله پشتی اش را باز کرد و کفشهای سبک و و رزشی اش را پوشید, دیگری در حالی که با تمسخر نگاه میکرد گفت: فکر میکنی میتوانی از دست شیر فرار کنی؟ مرد گفت: شاید نتوانم از دست شیر فرار کنم ولی مطمئنا از تو سریعتر خواهم دوید, .... و اینگونه شد که مدیریت بحران در زندگی انسان شکل گرفت"


اول به زیبایی داستان فکر کردم و تبارز اهمیت مدیریت بحران در زندگی روزمره, اما کمی بعدتر یاد فرد اولی افتادم, به حال او فکر کردم که همراهش در مواجه با بحران او را رها کرد و به آینده خود اندیشید. به دومی فکر کردم که چطور به این سرعت توانست تفکیک کند, انتخاب کند و تصمیم بگیرد بدون در نظر گرفتن هیچ ملاک و منطق اخلاقی خاصی!. 

شاید من اشتباه میکنم, شاید برای زندگی و پیشرفت! باید بعضی چیزها را فاکتور گرفت, باید به فکر خود بود و کفش ورزش پوشید!

+ نوشته شده توسط مهربان در 2011/2/19 و ساعت 17:33 |

جایی خواندم که :

"بازی که از اول شود، پرت می‌شویم به 5 سالگی، تو چشم می‌گذاری و من گم نمی‌شوم هیچ وقت، بشماری حتی اگر تا آخر عمر، از روی تمام سختی‌های دنیا، لی لی خواهیم پرید، از دست گرگ‌های گرگم به هوا فرار خواهیم کرد، اجازه نمی‌دهیم که کسی قاطی خاله بازی تو شود وتا نوک کوه یک نفس می دویم،...و باز، بازی از اول!

بازی که از اول شود، سر بر می‌آوریم از سر بلوغ و هزارباره مسیر هر روزه‌ را خواهم رفت، به اخمی گذر می‌کنی و ...، طاقتت را طاق می‌کنم که حسابمان برابر شود و هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنی هی‌هی که چطور این خماری سر نرود ... نقشه می کشم که سر راهت را بگیرم و تو خط می‌کشی همه‌شان را دوباره و باز بازی از اول!

بازی که از اول شود، دستان چون آفتابت را در همه ی خیابان‌های شهر خواهم گرفت! تو ریز ریز بخندی که دوستت دارم و من دستت را فشار بدهم که من هم همین‌طور! وسط همه مردم شهر خواهم بوسید تو را و به آغوش خواهم گرفت، آنقدر که عطر آغوشت بیاویزد با تنام، آنقدر سخت که کسی مرا از تو باز نشناسد، با نام کوچکت صدا خواهم زد تو را تا تمام پاسبان‌ها از فرط عصبانیت بمیرند، گره از زلفت باز می‌کنم که گره نزنی ابروان را و باز بازی از اول!

بازی که از اول شود، دیر نمی‌شویم، قول می دهم، خواب نمی‌مانیم، قرار می‌گذاریم که بی‌قرار نشویم، اجازه نمی‌دهیم که قطار روزگار جایمان بگذارد، انتقام تمام عشاق را خواهیم ستاند، بازی عاشقی را تا ته می‌رویم که دوباره قصه‌ی همه‌ی عاشقان شود بازی از اول! "

خوب خاطرات دیرینم را ورق زدند این بازیهای از اول. اما بازی که از اول شود آنقدر ......اصلا چرا بگویم که چه میکنم؟ چرا این لذت را تنها برای خود نگه ندارم؟ چرا چشمان دیگری را سوال گونه در پی خود به رویا بکشانم. چرا نگذارم همین آرزوی بازی از اول مرا با خود به هر جا که خواست بکشاند؟ چرا این آرزو را در یک نقطه خلاصه کنم؟ اما این آرزو را میکنم که کاش بازی از اول میشد آنوقت...

بازی که از اول شود دوباره بازی نخواهم کرد. کنار خواهم کشید.

پ.ن: مخاطب خاص ندارد!

+ نوشته شده توسط مهربان در 2010/12/29 و ساعت 9:13 |